گفتگوی آسیه باکری با اعتماد + نقد
"واقعیت چیز دیگریست / آسیه باکری
آنچه میخوانید، گفتگویی کوتاه، اما خواندنی با فرزند شهید "حمید باکری" است که به مناسبت هفتهی دفاع مقدس؛ منتشر شده است. یادش "هماره" گرامی.
هنگام شهادت پدرتان چند سال داشتید؟
26 ساله هستم و هنگام شهادت پدر، 11ماهه بودم.
چندمین فرزند خانواده شهید باکری هستید؟
من دومین فرزند شهید باکری هستم.
نسبت به نام باکری چه حسی دارید؟
این اسم یک مسوولیتی به همراه می آورد و یک شجاعت خاصی لازم است تا بتوانیم از آن استفاده کنیم به همین دلیل چون احساس میکنم هنوز فرد کاملی نیستم، از این اسم استفاده نکردم.
علت این عدم حضور و فراموش کردن کسانی چون شما یا فرزندان شهید همت و حتی شهیدان دیگر را واضحتر برایمان بگویید. چرا فقط در مناسبتهای خاص، تصاویری از امثال پدر شما پخش میشود؟
من علت را در دو چیز میبینم. در این سالها به صورت منفی از نام شهدا استفاده کردهاند. با وجههیی که در دید مردم از شهدا ساختهاند، تصور مردم را تغییر دادهاند. به فرض، مردم میگویند ما فکر کردیم شما خانواده شهید باکری هستید و زندگی آنچنانی دارید. در مورد شهیدان بد عمل شده. هرجا خواستند از شهدا استفاده کردند. اینها شهدا را به نام خودشان کردهاند. یکسری از کسانی که هرگز در جنگ و جبهه حضور نداشتند، خانواده شهدا را کنار زدهاند. کسی نمیپرسد خانواده شهید باکری چه نظری دارد. به سراغ کسانی میروند که هیچ نقشی در جنگ و شهادت نداشتند. از آنجا که من در مدرسهی شاهد درس خواندهام بسیاری از دوستان من بودند که کسی به سراغ آنها نمیآمد. آنها فقط ادعای احترام به ارزشهای شهدا را دارند. ولی واقعاً کاری انجام نمیشود و مردم فکر میکنند اکنون چه امتیازی به خانوادههای شهدا تعلق میگیرد. در واقع کسانی که از اسم شهدا استفاده میکنند تنها به دنبال منافع خود هستند، نه منافع کشور.
از خاطرات مادرتان در مورد پدر، میتوانید نمونهیی برایمان عنوان کنید؟
مادر من، وجهه پدرم را در خانه بسیار پر رنگ کرد. در واقع برای من و برادرم احسان، پدرم و عمویم، یک الگوی واقعی هستند. مادرم همیشه میگفت پدرم فرد صادقی بود و برای تمامی مردم احترام یکسانی قائل بود. آنها مردمی بودند نه به معنای مردم فریب. مردم را آن گونه که بودند میپذیرفتند و این طور نبود که تنها برای مردمی ارزش قائل باشند که با اعتقادات آنها همسو باشند. مردم را آن گونه که بودند، قبول داشتند. پدرم عاشق خانواده و زندگیاش بود. چیزی که من را ناراحت می کند این است که میگویند این افراد، عاشق شهادت بودند. در حالی که پدر من، در عین حال که عاشق همسر و فرزندانش بوده است برای ادامهی راه امام به شهادت رسید.
از سختیهایی یا تجربههای تلخی که از طرف مادرتان نقل شده، برایمان بگویید.
من دوران کودکی خودم را به یاد ندارم. فرزندان شهدا بسیار سریع بزرگ میشوند. نقش کودکی چندانی نداشتم. یکی از سختیهایی که آن موقع مادرم متحمل شد، آن بود که در آن زمان به همسر شهدا که میخواستند به تنهایی فرزندانش را بزرگ کنند، حرف و حدیث های فراوانی میگفتند و به آنها نگاه خاصی داشتند. من آن موقع این ناراحتی مادرم را از آن صحبتها و نگاهها احساس می کردم. در واقع مادرم هم نقش مادر و هم نقش پدرم را برای ما ایفا کرد به همین خاطر هیچ گاه نتوانست نقش مادری خود را به خوبی ایفا کند. تمامی فرزندان شهدا این خلأ را همیشه داشتهاند که مادرشان به طور کامل نه، توانسته مادر باشد و نه توانسته نقش پدر را به طور کامل برایشان ایفا کند. در واقع ما به اندازه نه پدر داشتیم و نه مادر. با توجه به اینکه من بچه حساسی بودم و همیشه به دلیل نبودن پدرم گریه میکردم این مساله سختی بسیاری را برای مادرم ایجاد میکرد.
در این سالها چه کسانی از مسوولان در کنار شما حضور داشتند؟
از مسوولان که کسی حضور نداشت. آقای نصرت الله کاشانی و آقای عبدالعلی زاده، همیشه در کنار ما بودند و در دوران کودکی ما محبت بسیاری نسبت به من و برادرم داشتند. در این میان آقای کروبی نیز نظر مثبتی نسبت به ما داشتند. یک بار هم آقای محسن رضایی به منزل ما آمدند. در واقع میتوانم بگویم در مواقع خاصی به یاد شهدا میافتند. مثلاً در سالی که بحث حمله امریکا به ایران تشدید شد، یکی از مسوولان خانواده شهدا را دعوت کرد. اینکه کسی از مسوولان به صورت مستمر جویای احوال ما باشد، اینچنین نبوده است.
تعلق داشتن به خانواده شهدا همواره به عنوان یک سرمشق و الگو در جامعه تبلیغ میشده است. آیا شما انطباقی بین این تبلیغ و واقعیت میدیدید؟
بزرگترین مسالهی من این است که اکنون به آن شک کردهام. یک نفر از مسوولان به من پاسخ دهد که ما این میزان سختی و مشکلات را تحمل کردیم و پدرمان شهید شد، اکنون چه چیزی را به دست آوردهایم؟ مادرم شخصیت بسیار والایی از پدرم برایم ترسیم کرده بود، به خاطر همین من سرم را بالا میگرفتم و با غرور می گفتم من دختر باکری هستم و میگفتم پدرم به شهادت رسیده که وضعیتمان بهتر شود. ما کمبودهای بسیاری داریم. در واقع تمامی خانوادههای شهدا کمبودهای بسیاری دارند. یک نفر پاسخگو نیست. من بارها از مادرم می پرسم که چرا پدرم رفت؟ پدر به شهادت رسید که این وضع ما باشد؟ به قول پرویز پرستویی در فیلم موج مرده که میگفت؛ «ما را فرستادین جنگ و گفتید شما بروید ما حواسمان به خانواده شما است.» اما در عمل چه شد؟ شهدا به وظیفه خود عمل کردند و شهید شدند آیا دیگران هم به وظایف خود عمل کردند؟
در واقع شهدا رفتند. این افراد به شهادت رسیدند. برای مردم جنگیدند که وضعیت خوب و قابل قبولی داشته باشند. اما اوضاع مردم بدتر هم شد. یک نفر باید به تمامی خانوادههای شهدا که خونشان را در راه این کشور فدا کردند پاسخگو باشد. همیشه پدر و عمویم می گفتند مردم باید در حکومتی همانند حکومت عدل علی زندگی کنند. من اعتقاد دارم هیچ گاه حکومت عدل علی اتفاق نخواهد افتاد؛ چون هیچ کس حضرت علی نخواهد شد. هیچ کدام از آن آرمانها و اهداف، تحقق پیدا نکرد. در مسائل کوچکتر هم اتفاقی نیفتاد. در مساله اقتصادی و معیشت مردم مشکلات زیادی وجود دارد. حداقل اقتصاد مردم وضعیت مناسبی داشته باشد، بقیه مسائل اعم از آزادی بیان و... هیچ. اولین خواستهی مردم این است که وضع اقتصادیشان درست باشد. این همه سال است جنگ تمام شده اما کسی از مسوولان نیست که برود وضعیت خرمشهر و آبادان را ببیند. هیچ گونه رسیدگی به آنجا نمی شود. گویا قرار بوده فقط یک تعدادی شهید شوند. آرمانهایی که از آن دم میزدند هم اجرا نشد. کسانی که اکنون در پستهایی مشغول به کار هستند، هیچ شباهتی به شهدا ندارند. به اسم آرمان شهدا سختیهای بسیاری را بر مردم روا داشتهاند. در این سالها شهیدان را تبدیل به چوبی کردهاند و بر سر مردم کوبیدهاند. به قول مادرم با بیرون بودن موی دخترانمان خون شهدایمان پایمال نمیشود؛ زمانی که دختری به دلیل فقر و نداری مجبور به خودفروشی شود، آن زمان خون پدر من پایمال میشود. البته این اتفاق اخیر باعث شد مردم بفهمند موضع ما چیست و ما در کجا ایستادهایم و موافق با این روند و این نحوهی برخورد نیستیم.
نظرتان در مورد اتفاقات اخیر و نوع برخورد با مردم چیست؟
چگونه است کسانی که 30 سال چه خوب و چه بد برای این انقلاب زحمت کشیدهاند، یک شبه ضدانقلاب میشوند؟ پسر شهید بهشتی یک شبه بد میشود؟ من با دروغگویی به مردم مخالفم چون پدرم دروغگو نبود. پدر من به این دلیل به شهادت رسید که مردم آزاد باشند. کسی هرگز از پدر یا عموی من نشنیده که به دلیل اعتقادات و مذهبشان به کسی سخت بگیرند یا عنوان کنند چون من این گونه فکر میکنم شما هم باید همانند من بیندیشید و اعتقادات من را دنبال کنید. پدر من شهید نشد که نیروهای ویژه اقدام به ضرب و شتم من با باتوم بکنند. شهید همت نرفت که فرزند و همسرش را ضرب و شتم کنند. آنها انقلاب نکردند و این همه هزینه پرداخت نکردند که وضعیت این گونه شود. چگونه است ما که خانواده شهدا هستیم، یک شبه میشویم برانداز؟ و متهم به مصاحبه با رسانههای بیگانه میشویم؟ من نمیدانم چرا تا این حد به شعور ما توهین میشود؟ زمانی که مردم موضعگیری مادرم را دیدند متوجه شدند ما در چه جبههیی هستیم. فهمیدند ما مخالف تحمیل مسائل به مردم هستیم. من به دنبال پاسخ هستم. واقعاً دچار سردرگمی شدهام. ما این میزان مصیبت و سختی را تحمل نکردیم که ضدانقلابها بیایند و بگویند دیدید چگونه با مردم رفتار کردند. دیدید به شما گفتیم که در نهایت انقلاب، این گونه میشود؛ کسانی که ما در مقابل آنها ایستادیم. تمامی اقدامات نامناسب دیگران را توجیه کردیم اما مگر حوادث این روزهایی که سپری شد، قابل توجیه است؟
فکر می کنید اگر پدرتان زنده بود چه دیدگاهی در مورد این اتفاقات داشت؟
آن موقع که پدرم زنده بود، از او خواسته بودند جلوی تلویزیون توبهنامه قرائت کند. نامهیی که مادر من پیش از انتخابات نوشت در مورد همین مساله بود. پدر من را همین رفقای آقای احمدی نژاد و آقای محصولی از سپاه تصفیه کردند و از او خواسته بودند توبهنامه بخواند. در واقع آنها بودند که پدرم را از سپاه بیرون کردند. چه شد که این آقایان، امروز مدافع شهدا شده اند؟ چگونه است کسی که با پدر من که بعدها شهید شد، این گونه رفتار کرد، امروز پست و مقام بالایی میگیرد؟
زمانی که پدر من شهید شد در ارومیه شایع شد که پدرم شهید نشده بلکه به عراق پناهنده شده، تنها به این دلیل که پدرم جنازه نداشت، هیچ گاه در مصاحبههای تلویزیونی به مادرم اجازه ندادند، تعریف کند چه اتفاقی برای پدرم افتاد و همیشه این مسائل سانسور شدهاند. من خوشحالم که پدرم نیست این روزها را ببیند. تمامی باورهای من در این سالها شکسته شد. در واقع نظام جمهوری اسلامی که من نوعی میتوانستم مدافع آن باشم، ذره ذره مدافعانش را از دست داد. این همه هزینه پرداخت کرد که چه چیزی را به دست بیاورد؟ شاید اگر پدر و عموی من هم این روزها بودند مجبور میشدم در زندان به ملاقاتشان بروم یا اعترافاتشان را از تلویزیون ببینم. مردم این روزها به خوبی دروغ را از راست تشخیص میدهند.
اعتماد
۰۶/۰۷/۱۳۸۸"
*********************************************************************
نقد:
1- ایشان میفرماید که «از این اسم استفاده نکردهام»؛ واقعاً؟! لطفاً برای ما استفاده کردن را توضیح بفرمایند.
2- خوب است توضیح داده شود که چه وجههای از شهدا ساخته شده است که باعث تغییر تصور مردم شده است؟! من هرچه سعی میکنم تصور بدی نسبت به شهدا پیدا کنم، نمیتوانم. لطفاً راهنمائی کنند.
3- آیا شهدا = خانوادۀ شهدا؟
یعنی اگر کسی نسبت به خانوادۀ یک شهید تصور بدی پیدا کند، لزوماً بهمعنای بیاحترامی و ظلم به آن شهید است؟
4- چه کسانی شهدا را به نام خودشان کردهاند؟ اصولگرایان؟ بسیج؟ سپاه؟ اصلاً «به نام خود کردن شهدا» یعنی چه؟
اینکه «خانوادۀ شهدا را کنار زدهاند»، دقیقاً از کجا؟ از مثلاً فرماندهی سازمانهای نظامی؟! از مناصب سیاسی؟! مگر قبلاً خانوادۀ شهدا چنین مسئولیتهائی داشتهاند که حالا کنار زده شدهاند؟
یا شاید هم منظور این است که از محبوبیت شهدا برای رأی آوردن استفاده شده است. خوب است که مصداق این سوءاستفاده بیان شود. مثلاً آقای احمدینژاد چنین کاری کرده است؟ کِی و کجا و دقیقاً از محبوبیت کدام شهید؟ شهید رجایی؟ ... یا شاید هم از منصب مهم سخنرانی در اجتماعات؟!
5- قبول داریم که به وضع خانوادههای شهدا در شأن جمهوری اسلامی رسیدگی نشده است که در این مورد کروبی (مسئول وقت بنیاد شهید)، موسوی (مسئول وقت دولت)، هاشمی (مسئول دولت اسبق)، خاتمی (رئیس دولت سابق) و البته دولت فعلی باید پاسخگو باشند.
6- یعنی شهیدان باکری برای مسلمان و غیر مسلمان، برای اهل مبارزه و تنبلهای نقنقو، برای پیروان امام و طرفداران شاه بهیک اندازه احترام قائل بودند؟! این باورکردنی نیست. اگر اینگونه بوده است، باید و باید در ارادتمان به آنان تجدید نظر کنیم.
7- یعنی خاطراتی که از آنان نقل شده در تلاش برای بریدن علاقۀ عمیقشان از خانواده برای در آغوش گرفتن شهادت، خالیبندی بوده؟! یعنی ما سرِ کار بودیم؟! یعنی آنان بارها به کام مرگ فرو نرفتند در تمنای شهادت؟!
8- بهنظر میرسد این قسمت گفتوگو دربارۀ «تجربههای تلخ»، روشنکنندۀ بسیاری از ابهامات و عکسالعملهای اینروزها است...
9- یعنی وضعیت جامعۀ ایرانی نسبت به قبل از انقلاب بدتر شده است؟! «کمبودهای بسیاری داریم»؛ خوب؟! یعنی پدر بزرگوار ایشان شهید شد که وضعشان این نباشد؟! و الآن که وضع این است، خون پدر ایشان هدر رفته است؟!
10- واقعاً هیچکدام از اهداف و آرمانهای انقلاب و شهدا تحقق پیدا نکرد؟! اگر آزادی بیان نبود، سرکار عالی، میتوانستند چنین حرفهائی بزنند؟!
11- «کسانی که اکنون در پستهایی مشغول به کار هستند، هیچ شباهتی به شهدا ندارند.» فقط اکنون؟! دورۀ اصلاحات، مسئولین شبیه شهدا بودند؟! آن دورهای که در روزنامههایشان، شهدا را سربازان و فدائیان دیکتاتور میخواندند، مسئولین شبیه شهدا بودند؟! آن دورهای که اندیشههای امام را بهخیال خود به موزههای تاریخ میفرستادند، مسؤولین شبیه شهدا بودند؟!
دولت نهم تا کنون حداقل دو بار از خرمشهر دیدن کرده، خبر نداشتید؟
12- یکی از شاخصهای راه شهدا، افزایش عزت و اقتدار ایران است. کدام دولت در این زمینه فعالتر بوده؟ کدام دولت باعث عصبانیت صهیونیستهای نژادپرست بوده؟ کدام دولت از جنبشهای اسلامی بیشتر حمایت کرده؟ اینها آرمانهای شهدا نیست؟
طبق بررسیهای آماری در وصیتنامههای شهدا، بیشترین تأکید بر پیروی از ولی فقیه بوده است. ایشان بفرمایند اگر پدر و عموی بزرگوار ایشان بودند، در مقابل معارضین با ولی امر مظلوم، چه عکسالعملی نشان میدادند؟ غیرت دینی آنان صرفاً بهخاطر تنفروشی یک دختر میجوشید و از کنار وظیفهشان در مقابل اصلیترین رکن اسلام، دفاع از ولی امر، بیتفاوت میگذشتند؟
13- پسر شهید بهشتی در 30 سال اخیر دقیقاً در کجاها برای انقلاب زحمت کشیده اند؟ آیا این جمله از پیشوای شهیدان نیست: «میزان، حالِ فعلی افراد است.» ؟
پدر ایشان برای آزادی بهصورت مطلقِ کلمه شهید شدند؟ پدر بزرگوار ایشان برداشت لیبرالی از آزادی را قبول داشتند؟ واقعاً؟! یا اینکه ایشان حرف دهان آن شهید عزیز میگذارند؟ اساساً در وصیتنامۀ پدر و عموی شهید ایشان، چند بار بهصورت مستقیم یا غیر مستقیم به آزادی اشاره شده است؟ در سخنرانیهایشان چهطور؟
14- نمیدانم قضیۀ ضرب و شتم ایشان، چه بوده است و در کجا. آیا در یک تظاهرات خیابانی بوده است؟ اگر بله، آیا مأموران از هویت ایشان مطلع بودهاند؟ و آیا اساساً در چنین صحنههائی امکان شناخت افراد وجود دارد؟ و آیا ایشان انتظار دارند چون فرزند شهید هستند، اقدامات غیر قانونی احتمالی ایشان، مجاز شمرده شود؟
15- توبه از چه چیزی؟ خوب بود میگفتند.
آقای احمدینژاد در آن موقع مسؤول مهندسی رزمی بود. یعنی یک مسؤول مهندسی میتواند معاون لشکر را تصفیه کند؟! یا سرکار عالی بهخاطر گرایش منفی که نسبت به این بنده خدا دارند، هر آدم بدی را بهشکل ایشان میبینند؟!
16- الحمدلله جمهوری اسلامی در کنار ریزشهای عظیم، رویشهای معطر و پاکی دارد که بار بسیار سنگینِ تداوم راه پرافتخار «انقلاب اسلام» را بر دوش بگیرند.
17- شاید هم برعکس! یعنی شاید هم پدر و عموی بزرگوار ایشان اگر امروز بودند، سیل تهمتها و توهینهای روان از سوی جنبش سبز را متحمل میشدند! شاید اگر امروز بودند جزو نیروهای اطلاعاتی و انتظامیِ گمنامی بودند که با فداکاریهای مظلومانهشان، کودتاچیان را ناکام گذاشتند.
18- با خودمان زمزمه کنیم: نازنینی تو ولی در حد خویش، الله الله پا منه زاندازه بیش
19- این روزها روزهای سخت بصیرت است. نظر شما چیه؟
20- آری؛ واقعیت چیز دیگری است! برای ایشان دعا میکنم.
*********************************************************************
+ نامۀ فرزند شهید عزیزخانی به فرزندان شهید همت و باکری به نقل از سایت آقای قزوه (توضیح اولیه از قزوه است):
این روزها که از ایران دورم پیگیری بعضی کارهای شخصی را میسپارم به بعضی از دوستان. یکی از این عزیزان که بنده جرأت کردهام به ایشان زحمت بدهم ناصر عزیزخانی ست که فرزند گرامی شهیدی ست و واسطۀ دوستی ما با ناصر هم مرتضی امیری بوده است. امروز در مورد پیگیری کاری مجبور شدم بروم به وبلاگش تا پیام بگذارم دیدم چه نامه خوبی نوشته است برای فرزندان گرامی و عزیز دو شهید بزرگوار شهید همت و شهید باکری. اولش فکر کردم ناصر با زبان تندی با آنها صحبت کرده برای همین مطلب را نخوانده میخواستم بگویم ناصرجان با فرزندان شهدا مهربانتر باش . مطلب را که خواندم دیدم او با زبانی حرف زده که از امثال من برنمیآید. البته همینجا بگویم که من هم در همین چند روز پیش چند بار نامه برای این دو فرزند بزرگوار نوشتم و باز هم صبر کردم و نشرش را به وقتی دیگر سپردم. اما امشب که این مطلب ناصر را با شعری از من که اول و آخرش آورده بود دیدم دلم شکست و گفتم نکند یک وقت خدای ناکرده این فرزندان عزیز شهدا را مخاطب شعرها بدانند. قطعاً منظور ناصر عزیز نیز این نبوده و نیست. این یادداشت را همین جا میآورم و اگر قسمت شد خودم هم در نامهای دیگر عرض ارادتی به این دو عزیز خواهم کرد. با هم عین نامۀ فرزند شهید عزیزخانی را میخوانیم:
سلام بر همه الا به انقلابفروش...
«دل مويهاي ساده با دو فرزند شهيدان بزرگوار شهيد همت و شهيد باكري در حاشيۀ مصاحبه اين دو عزيز با روزنامۀ اعتماد در تاريخ 88/7/6»
دوستان عزيز ناديده سلام. شما احتياجي به ديدن نداريد هم اينكه فرزندان دو شهيد نامدار 8 سال دفاع مقدس هستيد يعني همه شما را ديدهاند و ميبينند و ميشناسند من هم مثل شما فرزند شهيدم اما با اينكه شهدا همه بزرگند، پدر من به بزرگي پدر شما نيست.
اين مسئله ميتواند مهم باشد باري كه بر دوش شماست بر دوش من هم هست اما بار شما سنگينتر است.
تاريخ جنگ نام حميد باكري و ابراهيم همت را فراموش نميكند من بهعنوان فرزند شهيدي گمنام با آبروي گمنامي پدرم نخواستم و نميخواهم بازي كنم شما با نام مشهور پدرتان در هواي مصاحبههاي روزمره و روزمرگه پرواز ميكنيد و چقدر هم بلند؟!
من خجالت ميكشم شما را نقد يا نصيحت كنم و به اين خجالت افتخار ميكنم. راه شهيد همت و شهيد باكري را حتي اگر فرزندان آن دو شهيد ادامه ندهند فرزندان شهداي گمنامي چون من ادامه خواهند داد و اين راه بيرهرو نميماند.
شما اگر از زير بار مسئوليت حفظ آبروي حماسۀ پدرانتان شانه خالي كنيد شانههاي زخمي من و برادران و خواهران من به زير آن بار خواهد رفت تا آن بار بر زمين نماند اما يادتان باشد اين بار اضافي را شما بر شانۀ ما گذاشتهايد غمي نيست و نبوده است جوركشي در عالم دوستي، آئين ما ايرانيان مسلمان است. ما اين جور را ميكشيم تا هيچ بهانهاي به دست بيگانگان با انقلاب اسلامي ايران ندهيم.
اما دل شكستن هنر نميباشد. وظيفۀ ما فرزندان شهدا دفاع از اصول و آرمانهاي انقلاب اسلامي ايران است نه دفاع از اشخاص.
اصول انقلاب هم آنقدر تاريك نيست اگرچه در آتش پر دود ناجوانمردان سي سال است كه ميسوزد و ميسازد.
از حماسۀ پدر من تا حماسۀ شهيد همت با وجود يگانگي فرسنگها فاصله است. شهيد همت كجا و شهيد عبادالله عزيزخاني كجا. اما از مزار پدر من تا مزار شهيد همت چند شهيد بيشتر فاصله نيست. پدر من در قطعۀ 24 بهشت زهراي تهران آرميده است و شهيد همت هم درست در همين قطعه با چند قبر فاصله در كنار پدرم آرميده است و همين مسئله به من جرأت داد تا براي شما نامهاي بنويسم وگرنه من كجا و شما عزيزان بزرگ كجا؟ من خاك پاي شما نخواهم شد چه با من دوست باشيد چه دشمن.
هرچه باشد پدر من همسايۀ شهيد همت است و من موظفم تا حق همسايگي را رعايت كنم و...
در همين قطعۀ 24 شهيد چمران خوابيده است و شهيد بروجردي و شهيد حسين فهميده و شهيد بهشتي و شهيد رجايي و شهيد باهنر و مرحوم آيت الله طالقاني و ... اين قطعه همان قطعهاي است كه امام پس از بازگشت به ايران در 12 بهمن 57 در آن سخنراني كرد. يك كلام قطعۀ 24 تاريخ انقلاب اسلامي است. تماشاي اين قطعه يعني مرور خاطرات سي سالۀ انقلاب از 12 بهمن و ورود امام و آن سخنراني ماندگار تا 8 سال دفاع مقدس و شهيد همت و شهداي 72 تن. قطعۀ 24 قطعۀ عجيبي است من هر وقت دلم ميگيرد و انقلاب و حماسهها و خاطرات آن در ذهنم كمرنگ ميشود به اين قطعه پناه ميآورم.
اين قطعه مرا دوباره به دامن انقلاب بر ميگرداند. به خانۀ پدري.
آيا دعوت مرا به اين قطعه بر سر مزار پدرانمان ميپذيريد. ميتوانيم در اين قطعه فارغ از قطار خالي سياست با هم درد دلي بكنيم حتماً صحبتهاي ما در اين قطعه صميميتر و دردمندانهتر خواهد بود. هرچه باشد ما بر سر مزار پدرانمان نشستهايم.
با شما خيلي حرف داشتم و دارم بماند براي روزي كه ناگهان همديگر را در قطعۀ 24 ببينيم.
من هر وقت به سر مزار پدرم ميروم به سر مزار شهيد همت هم ميروم و هر دو مزار را با گلاب اشك شستشو ميدهم. اين هفته هم به بهشت زهرا خواهم رفت با همسرم و فرزندم طاها و در قطعۀ 24 با تمام وجود اين شعر را خواهم خواند كه:
در عشق نميتوان زبانبازي کرد
ميبايد ايستاد، جانبازي كرد
از خون شهيد شرممان باد مگر
با حرمت لاله میتوان بازی کرد؟!
به حرمت لالهها دوستتان دارم فرزندان شهيد باكري و شهيد همت.
ناصر عزيزخاني- دبير انجمن نويسندگان و شاعران شاهد سراسر كشور
http://ghazveh.blogfa.com/post-216.aspx