به شکوفهها، به باران، برسان سلام ما را
«مراسم که تمام شد، طوفان هم فروکش کرد. کار تمام شده بود. دیگر کسی به کسی نبود. خیلی از نظامیان هم قبل از ترک میدان، احترام به پرچم را فراموش کرده بودند. ما هم با شتاب راه افتاده بودیم تا خودمان را برسانیم به ماشین و زمینی برگردیم خانه. اما چند افسر، وقتی صدای "به، پرچم، پیش فنگ" را شنیده بودند، کنار جایگاه تماشاگران و نزدیک در خروجی و وسط آن شلوغی، خبردار ایستاده و دستهایشان را برده بودند بالا تا مراسم پایینآوردن پرچم اجرا شود.
ما نظامی نبودیم، اما شاید لازم بود که لحظهای توقف کنیم؛ بهخصوص که اگر در میانمان یکی بود که به سربازی رفته بود و با وجود این که از سربازخانه و پادگان، دل خوشی نداشت، اما همواره از آن لحظهٔ احترام به پرچم، لذت میبرد؛ چرا که نوعی غرور، که جمعی هم بود، وجودش را فرا میگرفت. حسی خوشایند و البته گذرا. از خود به در شدنی که به یاد فرد میانداخت که جمع است و در جمع است و این جمع، پرچمی دارند که میتوانند همه یکدل به آن احترام بگذارند و یکرویه بشوند؛ آنطور که در نمازهای جماعت پیش میآید.
بیشک جماعتی که من دیده بودم در طی این سه روز، حسی از آن نوع داشت. یعنی یک احساس جمعی که در استقبالی عجیب و باشکوه، امکان ظهور پیدا کرده بود. و اگر نبود این حس، آیا میشد که همۀ آنها را به خیابانها کشاند؟ و آیا همین حس نبود که سلایق مختلف را به همسویی وا میداشت؟ در بین مردمی که من دیده بودم، کم نبودند کسانی که پشت سر مسئولان نالایق و دنیاطلب، بدگویی کنند؛ اینها مردمی بودند که گرانی و فساد اداری و بیکاری و هزار ناملایم دیگر، روح و جسمشان را میفرسود، اما در لحظاتی که در جایگاه ملی قرار میگرفتند، با خود میگفتند به هر حال این نظام با وجود اشکالهایی که دارد، نظام ما است، نظامی که راحت هم به دست نیامده است. بنابراین باید با مشکلاتش ساخت، به امید این که آن مشکلات برطرف بشوند، یعنی چیزی که ناممکن به نظر نمیرسد؛ بهخصوص وقتی که میبینی مردی و مردانی، شبانهروز تلاش میکنند برای رفع آنها، بیآنکه خستگی بشناسند. اما چه بود راز این تلاش؟
یاد کتابی از "ژان لافیت" افتادم. کتابهای او را ما اول انقلاب به فراوانی میخواندیم؛ کتابهایی که در آنها از مبارزه سخن گفته میشد و یکی از آنها، به گمانم "آنها که زنده اند"، با نقل قولی از "ویکتور هوگو" شروع میشد: "زنده آنهایند که پیکار میکنند؛ آنهایی که جان و تنشان از عزمی راسخ آکنده است؛ آنهایی که از نشیب تند سرنوشتی بلند، بالا میروند؛ آنها که اندیشمند، بهسوی هدفی عالی راه میسپرند و روز و شب، پیوسته در خیال خویش، یا وظیفهای مقدس دارند یا عشقی بزرگ".»
(از کتابِ: سفرت بخیر، اما ...؛ سه روز با رهبر در سفر به زنجان. محمدرضا بایرامی. انتشارات قدیانی. چاپ اول، ۱۳۸۶.)
📌📚