این اصطلاح را چه کسی وضع کرد؟ فرانک هافمن در 2007 پیشنهاد داد. ایده‌اش از کجا آمد؟ از این‌جا:

🔹 «تاریخ نبردهای شهری مدرن نشان‌دهنده انواع مختلفی از سناریوها است که ممکن است عملیات‌های شهریِ تعیین‌کننده در آن‌ها رخ دهند. (۱)جنگ جهانیِ کاملاً متعارف در یک‌سوی این قضیه قرار دارد؛ استالین‌گراد و نبرد آخن، نمونه‌هایی از جنگ‌های شهری در این سوی طیف جنگ‌ها است. (۲)نبردهای هوئه و سئول، نشان می‌دهد که جنگ شهری متعارفِ تعیین‌کننده‌ی مشابهی، ممکن است در مقیاسی کوچکتر به‌عنوان جنگ ناحیه‌ای متعارف رخ دهد. (۳)جنگ شهری انجام‌شده توسط ارتش‌های مدرن که در نقش امنیت داخلی فعالیت می‌کنند، در سمت مخالف طیف جنگ جهانی و جنگ متعارف ناحیه‌ای قرار دارد؛ در این نقش که نبرد علیه تروریست‌ها و انقلابیون می‌باشد، جنگ شهری بیشتر نشان‌گر کار پلیس است تا جنگ نظامی متعارف. تجربه فرانسه در الجزایر و تجربه انگلیس در بلفاست و لاندِندِری، این بخش از طیف جنگ شهری را نشان می‌دهد. اواخر قرن بیستم و دهه اول قرن بیست‌ویکم نشان‌دهنده نوع ترکیبیِ جنگ شهری است که در بین جنگ متعارف شدید و عملیات‌های امنیتی داخلی با شدت کم قرار می‌گیرد. این مورد، گونه‌ای از جنگ است که توسط اسرائیلی‌ها در عملیات سپر تدافعی و توسط نیروهای نظامی آمریکا در عراق استفاده شد. در جنگ شهری ترکیبی، بسیاری از جنبه‌های جنگ متعارف مانند نیاز به پشتیبانی توپخانه‌ای، هوایی و زرهی وجود دارد ولی جنگ شهری ترکیبی، چیزی بیشتر از توانایی نظامی متعارف پیچیده نیاز دارد. جنگ ترکیبی همچنین آن توانایی‌های نظامی که معمولاً برای جنگ متعارف لازم نیستند را می‌طلبد؛ این توانایی‌ها شامل توانایی عملیاتی ویژه، تخصص در امور شهری، عمل پیچیده جمع‌آوری اطلاعات متمرکز بر افراد موجود در محیط شهری، و هماهنگی نزدیک میان سیاست‌های نظامی و سیاسی می‌باشد. این شیوه برای مؤثر بودن همچنین به عملیات‌های ترکیبی و سیاست مشترک میان دولت و نیروهای نظامی نیاز دارد که نشان‌دهنده خواست جمعیت شهری باشد. نیروهای نظامی در محیط جنگ شهری ترکیبی، باید به‌طور همزمان از همه روش‌های موجود در طیف شدت جنگ شهری، استفاده کنند ...

🔸 عملیات‌های نظامی شهری در آینده، به گفته مستندات تاریخی، فقط راجع به جنگ شهری نخواهد بود؛ به این خاطر که جمعیت غیر نظامی، بخش جدانشدنی محیط شهری است. جنگ شهری باید به خوبی و مؤثرانه هماهنگ و همگام با "خط مشی سیاسی" باشد. اگر این عملیات‌ها به خاطر "رفاه مردمِ" غیر نظامی نباشد، موفقیت واقعی عملیات‌های جنگی شهری غیر ممکن خواهد بود و خط مشی سیاسی به "نیازها و نارضایتی‌ها"ی ساکنان شهر جواب خواهد داد. فرماندهان نظامی برای این کار می‌بایست عملیات‌های جنگ شهری را با هدایت‌های سیاسی به گونه‌ای طرح‌ریزی کنند که مانند وضعیت فرانسه در الجزایر، پیروزی نظامی منجر به شکست سیاسی نشود. یکی از کلیدهای موفقیت در جنگ شهری این است که از این موضوع اطمینان حاصل شود که نیروهای نظامی مأمور اجرای جنگ شهری، "به‌نمایندگی از طرف مردم" این کار را انجام می‌دهند. این کار احتمالاً برای یک نیروی نظامی خارجی غیر ممکن خواهد بود؛ به همین خاطر هر عملیات نظامی در مناطق شهری باید با نیروهایی انجام شود که نمایندگان جمعیت شهر هستند. ژنرال مک‌آرتور این موضوع را درک کرده بود که سیاست جنگ شهری، به‌میزان تاکتیک‌ها اهمیت دارند و به همین دلیل، یک گروه کوچک ولی مهم سیاسی از ارتش کره جنوبی را با سپاه X ترکیب کرد. 1BCT [گروه زرهی اول ارتش امریکا] نیز بعد از فلوجه، به‌همین شکل مطمئن شد که در همه عملیات‌های خود در رُمادی، ارتش عراق و در صورت امکان پلیس عراق نیز همکاری داشته باشد. این کار به خاطر استفاده از قدرت آن‌ها نبود، بلکه برای "مشروعیت" و نفوذ آنان نزد جمعیت غیر نظامی و همچنین تأثیرات سیاسی که پیروزی ارتش عراق بر ثبات دولت عراق داشت، انجام شد. فرماندهان در جنگ شهری باید همواره به خاطر داشته باشند که جنگ، به دلایل سیاسی انجام می‌شود و در جنگ شهری، اهداف سیاسی، غالباً مهم‌تر از الزامات تاکتیکی نظامی هستند ...

🔹 جنگ شهری از زمانِ ثبت‌شده در تاریخ نظامی، یکی از شکل‌های حیاتی جنگ بوده است. این نوع از جنگ، بیشترِ تاریخ را دربرمی‌گیرد. با وارد شدن ارتش‌ها به قرن بیست‌ویکم، آن‌ها باید متوجه این موضوع باشند که جنگ شهری، ویژگی غالب در جنگ است ... در سال 2007، حدود ۴۶۸ شهر با جمعیت بالغ بر یک میلیون نفر و بیشتر وجود داشت. ارتش‌های مدرن باید برای ورود به این شهرهای بزرگ و انجام عملیات‌های مؤثر، آماده باشند و لازمه این کار، توانایی نظامی برای مؤثر بودن در محیطی با حدود یک میلیون دشمن احتمالی خواهد بود.»

(از کتابِ: جهنم واقعی. لوئیس دی‌مارکو، ترجمه سیدعلی موسوی. انتشارات نسل روشن.)

🌆⚔