خاطرخواهی
بیایید در اثنای این جنگهای آخرالزمانی، درباره عشق فکر کنیم؛ تا «ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی» نرویم، خدای ناکرده.
◽
«روزگاری عشق نیرویی فراگیر فرض میشد، جزئی از تاروپود واقعیت، نه صرفاً احساسی سودمند یا وظیفهای پرزحمت. وقتی کسی عشق دریافت میکرد یا عشق میورزید، خود را با نیروی حیات هماهنگ میکرد. اما امروزه عشق از این نقش تنزل کرده و تبدیل به احساس یا ایدئالی اخلاقی شده، پس تعجب ندارد که افراد احساس آشفتگی یا بدتر از آن کنند. اما آیا امکان دارد مفهوم اولیه عشق دوباره رواج یابد؟ آیا ممکن است روزی برسد که عشق صرفاً چیزی نباشد که نیاز داریم، بلکه چیزی باشد که برای درک هویت خودمان و همه موجودات دیگر کاملاً به آن نیاز داریم؟ ...» [B2n.ir/u59653]
◽
جرعهای بر ریختی زآن خفیهجام، بر زمین خاک مِن کأس الکِرام
هست بر زلف و رخ از جرعهاش نشان، خاک را شاهان همی لیسند از آن
جرعه حُسن است اندر خاکِ کَش، که به صد دل روز و شب میبوسیاش
جرعه خاکآمیز چون مجنون کند، مر ترا تا صاف او خود چون کند
هر کسی پیش کلوخی جامهچاک، که آن کلوخ از حُسن آمد جرعهناک ...
جرعهای بر روی خوبان لِطاف، تا چگونه باشد آن را واقِ صاف
چون همی مالی زبان را اندر این، چون شوی چون بینی آن را بی ز طین؟
(از: مولوی بلخی)
💥💘